|
جرم حب علی ما عمر خويش وقف خرابات كرده ايم با ميگسارها همه شب تا دم سحر يا رب به كوه طور نرفتيم، چون تو را معراج ما مجالس سالار زينب است با اين لباس نوكری ظاهرا سياه! ما رقص زير تيغ غمش را هزار بار دل را به جرم حب علی، با همين دو دست شكر خدا كه ما ز ازل اين دو چشم را وحيد قاسمی
+ نوشته شده در یکشنبه 7 تیر1388ساعت 16:29  توسط علی
|
+ نوشته شده در سه شنبه 5 خرداد1388ساعت 6:11  توسط علی
|
می رود در خاک آمال علی ....
نیمه شب تابوت را برداشـتند بار غم بر شانه ها بگذاشتند هفت تن دنبال یک پیکر روان وز پی آن هفت تن، هفت آسمان این طرف خیل رسـل دنبال او آن طرف احمد به استقبال او ظاهرا تشییع یک پیکر ولی باطنا تشییع زهرا و علی ابرها گریند بـــر حال علی می رود در خاک آمال علی چشم، نور از دست داده، پا رمق اشک، بر مهتاب رویش چون شفق دل همه فریاد و لب خاموش داشت مرده ای تابوت روی دوش داشت آه سرد و بغض پنهان در گلو بود با آن جمع گرم گفت و گو * * * * * آه، آه، ای همرهان آهسته تر! می برید اسرار من، سربسته تر! این تن آزرده باشد جان من جان فدایش، او شده قربان من همرهان این لیله ی قدر من است من هلال از داغ و این بدر من است اشک من زین گل، شده گلفام تر هستی ام را می برید آهسته تر! وسعت اشکم به چشم ابر نیست چاره ای غیر از نماز صبر نیست چشم من از چرخ پر کوکب ترست بعد از امشب روزم از شب شب ترست مرهمی خرج دل چاکم کنید در کنار فاطمه خاکم کنید حاج علی انسانی
+ نوشته شده در چهارشنبه 30 اردیبهشت1388ساعت 1:17  توسط علی
|
بین تو و او عشق فقط نصف شده
+ نوشته شده در پنجشنبه 10 اردیبهشت1388ساعت 3:23  توسط علی
|
قصه عشق
من همان روز ولادت که ز مادر زادم بوده ام هیچ و همه بودم و نبودم از توست به سر کوی تو ای کعبه آمال دلم قصه عشق تو درسی نه که در سینه بود سالها بود که در بند تعلق بودم خواستم تا که برآرم سر از این هفت سپهر نافه آهوی صحرای غمت کاری کرد هر چه دارم همه از پاکی مادر دارم پیش از آنی که پدر جانب مکتب بردم عید نوروز من دلشده آن روزی بود «میثم» از عالم دیوانگی این را فهمید غلامرضا سازگار
+ نوشته شده در پنجشنبه 10 اردیبهشت1388ساعت 1:46  توسط علی
|
ثانی پیغمبر
لبت حدیث کسا را به اشتباه انداخت
+ نوشته شده در شنبه 19 بهمن1387ساعت 3:34  توسط علی
|
عطر خوش سیب
بادها عطر خوش سيب تنش را بردند زخمها لالۀ باغ بدنش را بردند نيزهها بر عطشش قهقهه سر مىدادند خندهها خطبه گرم دهنش را بردند اين عطش يوسف معصوم كدامين مصر است كه روى نيزه بوى پيرهنش را بردند تا كه معلوم نگردد ز كجا مىآيد اهل صحراى تجرّد كفنش را بردند دشنهها دور و بر پيكر او حلقه زدند حلقهها نقش عقيق يمنش را بردند چهرهها يا همه زردند وَ يا نيلى رنگ شعلهها سبزى رنگ چمنش را بردند بت پرستان ز هراس تبر ابراهيم جمع گشته تبر بت شكنش را بردند بادها سينه زنان زودتر از خواهر او تا مدينه خبر سوختنش را بردند يوسف، آهسته بگوئيد نميرد يعقوب گرگها زوزه كشان پيرهنش را بردند
+ نوشته شده در شنبه 7 دی1387ساعت 18:2  توسط علی
|
خاک مسیح
+ نوشته شده در شنبه 7 دی1387ساعت 17:56  توسط علی
|
انگار تمام شهر تسخیر شده از چار طرف حرمله ها آمده اند
+ نوشته شده در چهارشنبه 27 آذر1387ساعت 5:9  توسط علی
|
سجاده به دوش ها همه آمده اند ذی الحجّه و مکه، و محرم نزدیک
+ نوشته شده در چهارشنبه 27 آذر1387ساعت 5:8  توسط علی
|
![]() به ياد كربلا افتاده ام باز عنان طاقت از كف داده ام باز به من ماهی نشان دادند آنجا كه تا امروز مستم از تماشا دلم پر می زند هرشب به بامش سلامم می كند دارالسلامش دل عاشق ز معشوقش جدا نيست برايم هيچ جايی كربلا نيست چه ميفهميد از حال دل من شنيدن كی بود مانند ديدن من مجنون جز اين ليلا ندارم خدايا تاب تا فردا ندارم سر عاشق نوازی داشت يارم دو روزی پرده را برداشت يارم قرق كرد او حرم را تا بمانم كنار تربتش شعری بخوانم نشانم داد مزد نوكری چيست خريدار دل شيدای من كيست تهيدستم ولی گنجينه دارم حسين تازه ای در سينه دارم محمد فخار زاده
+ نوشته شده در پنجشنبه 2 آبان1387ساعت 0:36  توسط علی
|
صدها نفر از رقص جنون جامانده سالار در این قافله تنها مانده دلها شده پر درد مگر علت چیست؟ هفتاد و دو شب تا به محرم مانده
هفتاد و دو شب مانده کمر خم بشود هفتاد و دو عاشق ز زمین کم بشود هفتاد و دو میدان بلا در راه است هفتاد و دو شب مانده محرم بشود
+ نوشته شده در سه شنبه 30 مهر1387ساعت 16:56  توسط علی
|
آب بودم، کربلا پشتم شکست
گاه ابر و گاه باران میشوم گاه از یک کوه میآیم فرود گاه قطره، گاه دریا میشوم روز و شب هر گوشه کاری میکنم نیست چیزی برتر از من در جهان گرچه آبم، روزی اما سوختم تشنهای آمد لبش را تر کند تشنهای آمد که سیرابش کنم تشنه آن روز من عباس بود خون عباس علمدار رشید داغی آن خون دلم را سوخته چشمهایم خواب، موجم خفته باد آب هستم؟ وای من مرداب به وای بر من، وای بر من، وای دل پیچ و تاب رودم از درد دل است گریه من، شرشر باران شده دود داغم ابرها را تیره کرد آب اگر شد اشک چشم از شرم شد آب بودم، کربلا پشتم شکست حال از اکبر خجالت میکشم
+ نوشته شده در پنجشنبه 7 شهریور1387ساعت 16:19  توسط علی
|
امشب شب میلاد آقا علی بن الحسین زین العابدین علیه السلامه. دلم گرفته بود داشتم شعر میخوندم که رسیدم به این شعر. إن شاء الله ارباب از این حقیر هم بپذیره؛ سلام اى چارمین نور الهى
+ نوشته شده در پنجشنبه 17 مرداد1387ساعت 2:56  توسط علی
|
شعری برای سفیر سینه سرخ عشق:
كارش ميان معركه بالا گرفته بود تنها ميان مردم بيعت فروش شهر دلواپس غريبی امروز خود نبود ديدی كه از ارادت ديرينه حسين با سنگ پای بيعت او مهر می زدند اين شهر خواب بود و ندانست قدر او جرمش چه بود؟ نسبت نزديک با علی؟ مرضیه فیض
+ نوشته شده در سه شنبه 1 مرداد1387ساعت 5:24  توسط علی
|
باز باران! باز باران بی صدا
می چکد در حجم سرد کوچه ها کوچه های بی تفاوت از عبور کوچه های سرد و ساکت خالی اند کوچه ها احساس را گم کرده اند کوچۀ بی یاس یعنی انجماد کوچه ها فریاد را نشنیده اند ساکنان با دیو و دد خو کرده اند کوچه ها! ققنوس آتش زادتان این شما و شهر و این شهر شما ای شمایان، ای شمایان دروغ! شهر خالی از صدا، مال شما ای اهالی فریبستان هیچ رفت خورشید و نشد پروایتان تا شما مشتاق این تیره شبید لیلة القدر از کف ایام رفت مو کنان مویه کنان گل می برند منخسف شد چون عذار ماه ماه بعد از این خورشید می ماند غریب لانه خالی از کبوتر شد دریغ! بعد تو شعری که در چشم تر است مثنوی! ای مثنوی! فریاد کن یاد کن از شعر زهرا ای نسیم باز باران! باز باران بی صدا
+ نوشته شده در دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 3:18  توسط علی
|
دلم حسابی برای حرم آقا تنگ شده. هر کی رفت پابوس، سلام منم با آقام برسونه؛
خسته از راه، کنار مادر جواد محقق
+ نوشته شده در پنجشنبه 12 اردیبهشت1387ساعت 5:19  توسط علی
|
دود بود و دود بود و دود بود گل ميان آتش نمرود بود
دست گلچين هيچ پروايی نداشت داغ گل را بر دل بلبل گذاشت شعله ميپيچيد بر گرد بهار خون دل می خورد تيغ ذوالفقار يک طرف گلبرگ اما بی سپر يک طرف ديوار بود و ميخ در ميخ بود و سينه ای لبريز درد ميخ بود و غربت يک رادمرد ميخ ياد صحبت جبريل بود شاهد هر رخصت جبريل بود قلب آهن را محبت نرم كرد ميخ از چشمان زينب شرم كرد شعله ها از داغ غربت سرخ شد ميخ كم كم از خجالت سرخ شد ميخ بود و دست شوم سرنوشت سينه ای می ديد لبريز بهشت گفت با در، رحم كن سويش مرو غنچه دارد سوی پهلويش مرو حمله طوفان سوی دود شمع كرد هر چه قوت داشت دشمن جمع كرد روز رنگ تيره شب را گرفت مجتبي چشمان زينب را گرفت پای ليلی چشم مجنون می گريست ميخ بر سر مي زد و خون مي گريست ابر با رنگ كبودی گريه كرد جای مردم يک يهودي گريه كرد جوی خون نه، تا به مسجد رود بود دود بود و دود بود و دود بود
+ نوشته شده در پنجشنبه 8 فروردین1387ساعت 4:34  توسط علی
|
|
|