تبليغاتX
امیری حسین و نعم الامیر
77

جرم حب علی

ما عمر خويش وقف خرابات كرده ايم
از لطف باده كسب كمالات كرده ايم

با ميگسارها همه شب تا دم سحر
با خالق يگانه مناجات كرده ايم

يا رب به كوه طور نرفتيم، چون تو را
در روضه ی رقيه ملاقات كرده ايم

معراج ما مجالس سالار زينب است
با بال گريه سير سماوات كرده ايم

با اين لباس نوكری ظاهرا سياه!
بر مردم زمانه مباهات كرده ايم

ما رقص زير تيغ غمش را هزار بار
با لطمه های هروله اثبات كرده ايم

دل را به جرم حب علی، با همين دو دست
بالای دار عشق مجازات كرده ايم

شكر خدا كه ما ز ازل اين دو چشم را
نذر عزای مادر سادات كرده ايم

وحيد قاسمی

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 تیر1388ساعت 16:29  توسط علی  | 
76


قلبى شكست و دورو برش را خدا گرفت
نقاره مى‏زنند ...  مريضى شفا گرفت

ديدى كه سنگ در دل آئينه آب شد؟
ديدى كه آب حاجت آئينه را گرفت؟

خورشيدى آمد و به ضريح تو سجده كرد
اينجا براى صبح خودش روشنا گرفت

پيغمبرى رسيد در اين صحن پر ز نور
در هر رواق خلوت غار حرا گرفت



از آن طرف فرشته‏اى از آسمان رسيد
پروانه وار گشت و سلام مرا گرفت

زير پرش نهاد و به سمت خدا پريد
تقديم حق نمود و سپس ارتفاع گرفت

چشمى كنار اينهمه باور نشست و بعد
عكسى به يادگار از اين صحنه‏ها گرفت

دارم قدم قدم به تو نزدیک مى‏شوم
شعرم تمام فاصله‏ها را فرا گرفت

دارم به سمت پنجره فولاد مى‏روم
جايى كه دل شكست و مريضى شفا گرفت

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 خرداد1388ساعت 6:11  توسط علی  | 
75
می رود در خاک آمال علی ....

نیمه شب تابوت را برداشـتند
بار غم بر شانه ها بگذاشتند

هفت تن دنبال یک پیکر روان
وز پی آن هفت تن، هفت آسمان

این طرف خیل رسـل دنبال او
آن طرف احمد به استقبال او

ظاهرا تشییع یک پیکر ولی
باطنا تشییع زهرا و علی

ابرها گریند بـــر حال علی
می رود در خاک آمال علی

چشم، نور از دست داده، پا رمق
اشک، بر مهتاب رویش چون شفق

دل همه فریاد و لب خاموش داشت
مرده ای تابوت روی دوش داشت

آه سرد و بغض پنهان در گلو
بود با آن جمع گرم گفت و گو

           * * * * *

آه، آه، ای همرهان آهسته تر!
می برید اسرار من، سربسته تر!

این تن آزرده  باشد جان من
جان فدایش، او شده قربان من

همرهان این لیله ی قدر من است
من هلال از داغ و این بدر من است

اشک من زین گل، شده گلفام تر
هستی ام را می برید آهسته تر!

وسعت اشکم به چشم ابر نیست
چاره ای غیر از نماز صبر نیست

چشم من از چرخ پر کوکب ترست
بعد از امشب روزم از شب شب ترست

مرهمی خرج دل چاکم کنید
در کنار فاطمه خاکم کنید


حاج علی انسانی
+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 اردیبهشت1388ساعت 1:17  توسط علی  | 
74

بین تو و او عشق فقط نصف شده
چون موی به موی و خط به خط نصف شده
شق القمری که کرده بودی این است
این ماه که با تو از وسط نصف شده

بین الحرمین

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 اردیبهشت1388ساعت 3:23  توسط علی  | 
73
قصه عشق

من همان روز ولادت که ز مادر زادم
بود زخمت به جگر نعمت مادر زادم

بوده ام هیچ و همه بودم و نبودم از توست
آن زمانی که نبودم ، به غمت دل دادم

به سر کوی تو ای کعبه آمال دلم
باد می آوردم گر چه دهی بر بادم

قصه عشق تو درسی نه که در سینه بود
این حدیثی است که دادند از اول یادم

سالها بود که در بند تعلق بودم
از زمانی که اسیر تو شدم آزادم

خواستم تا که برآرم سر از این هفت سپهر
صورت خویش به خاک قدمت بنهادم

نافه آهوی صحرای غمت کاری کرد
کز خطا رستم و در ملک ختا افتادم

هر چه دارم همه از پاکی مادر دارم
رحمت حق به روانش که حسینی زادم

پیش از آنی که پدر جانب مکتب بردم
الف قامت عباس تو شد استادم

عید نوروز من دلشده آن روزی بود
کآتش عشق تو آمد به مبارکبادم

«میثم» از عالم دیوانگی این را فهمید
از زمانی که اسیر تو شدم آزادم

غلامرضا سازگار

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 اردیبهشت1388ساعت 1:46  توسط علی  | 
72
ثانی پیغمبر

لبت حدیث کسا را به اشتباه انداخت
نگاهت آینه ها را به اشتباه انداخت

غزل به رقص در آمد و نام زیبایت
عروض و وزن و هجا را به اشتباه انداخت

صدای کیست که پیچیده در گلویی خشک
صدا دوباره صدا را به اشتباه انداخت

حضور نافذ پیغمبرانه ای در دشت
تمام کرببلا را به اشتباه انداخت

خیال داشت برای تو وحی بفرستد
شباهت تو خدا را به اشتباه انداخت

الا علی الدنیا بعدک العفا یا عشق
خوش آن فنا که بقا را به اشتباه انداخت

تو جان سپردی و اینگونه جاودان ماندی
و این مقایسه ما را به اشتباه انداخت


مهران حسینی

+ نوشته شده در  شنبه 19 بهمن1387ساعت 3:34  توسط علی  | 
71
عطر خوش سیب

بادها عطر خوش سيب تنش را بردند
زخمها لالۀ باغ بدنش را بردند

نيزه‏ها بر عطشش قهقهه سر مى‏دادند
خنده‏ها خطبه گرم دهنش را بردند

اين عطش يوسف معصوم كدامين مصر است
كه روى نيزه بوى پيرهنش را بردند

تا كه معلوم نگردد ز كجا مى‏آيد
اهل صحراى تجرّد كفنش را بردند

دشنه‏ها دور و بر پيكر او حلقه زدند
حلقه‏ها نقش عقيق يمنش را بردند

چهره‏ها يا همه زردند وَ يا نيلى رنگ
شعله‏ها سبزى رنگ چمنش را بردند

بت پرستان ز هراس تبر ابراهيم
جمع گشته تبر بت شكنش را بردند

بادها سينه زنان زودتر از خواهر او
تا مدينه خبر سوختنش را بردند

يوسف، آهسته بگوئيد نميرد يعقوب
گرگها زوزه كشان پيرهنش را بردند


+ نوشته شده در  شنبه 7 دی1387ساعت 18:2  توسط علی  | 
70

خاک مسیح

پرسید از قبیله که این سرزمین کجاست؟
این سرزمین غمزده در چشمم آشناست

این خاک بوی تشنگی و گریه می دهد
گفتند:«غاضریه» و گفتند:«نینوا»ست

دستی کشید بر سر و بر یال ذوالجناح
آهسته زیر لب به خودش گفت: کربلاست

توفان وزید از وسط دشت، ناگهان
افتاد پرده، دید سرش روی نیزه هاست

یحیای اهل بیت در آن روشنای خون
بر روی نیزه دید سر از پیکرش جداست

توفان وزید، قافله را برد با خودش
شمشیر بود و حنجره و دید در «منا»ست

باران تیر بود که می آمد از کمان
بر دوش باد دید که پیراهنش رهاست

افتاد پرده ، دید به تاراج آمده ست
مردی که فکر غارت انگشتر و عباست

برگشت اسب از لب گودال قتلگاه
افتاد پرده، دید که در آسمان عزاست



مریم سقلاطونی

+ نوشته شده در  شنبه 7 دی1387ساعت 17:56  توسط علی  | 
69

انگار تمام شهر تسخیر شده
بنگاه فروش غل و زنجیر شده

از چار طرف حرمله ها آمده اند
بازار پر از نیزه و شمشیر شده

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 آذر1387ساعت 5:9  توسط علی  | 
68

سجاده به دوش ها همه آمده اند
آن حلقه به گوش ها همه آمده اند

ذی الحجّه و مکه، و محرم نزدیک
شمشیر فروش ها همه آمده اند

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 آذر1387ساعت 5:8  توسط علی  | 
67



به ياد كربلا افتاده ام باز
عنان طاقت از كف داده ام باز

به من ماهی نشان دادند آنجا
كه تا امروز مستم از تماشا

دلم پر می زند هرشب به بامش
سلامم می كند دارالسلامش

دل عاشق ز معشوقش جدا نيست
برايم هيچ جايی كربلا نيست

چه ميفهميد از حال دل من
شنيدن كی بود مانند ديدن

من مجنون جز اين ليلا ندارم
خدايا تاب تا فردا ندارم

سر عاشق نوازی داشت يارم
دو روزی پرده را برداشت يارم

قرق كرد او حرم را تا بمانم
كنار تربتش شعری بخوانم

نشانم داد مزد نوكری چيست
خريدار دل شيدای من كيست

تهيدستم ولی گنجينه دارم
حسين تازه ای در سينه دارم


محمد فخار زاده
+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 آبان1387ساعت 0:36  توسط علی  | 
66

صدها نفر از رقص جنون جامانده            سالار در این قافله تنها مانده

   دلها شده پر درد مگر علت چیست؟         هفتاد و دو شب تا به محرم مانده    

هفتاد و دو شب مانده کمر خم بشود         هفتاد و دو عاشق ز زمین کم بشود

   هفتاد و دو میدان بلا در راه است               هفتاد و دو شب مانده محرم بشود    

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 مهر1387ساعت 16:56  توسط علی  | 
65
آب بودم، کربلا پشتم شکست

 

گاه ابر و گاه باران می‏شوم
گاه از یک چشمه جوشان می‏شوم

گاه از یک کوه می‏آیم فرود
آبشار پرغرورم، گاه رود

گاه قطره، گاه دریا می‏شوم
گاه در یک کاسه پیدا می‏شوم

روز و شب هر گوشه کاری می‏کنم
باغها را آبیاری می‏کنم

نیست چیزی برتر از من در جهان
زندگی از آب می‏گیرد نشان

گرچه آبم، روزی اما سوختم
قطره تا دریا سراپا سوختم

تشنه‏ای آمد لبش را تر کند
چاره لب‏تشنه‏ای دیگر کند

تشنه‏ای آمد که سیرابش کنم
مشک خالی داد تا آبش کنم

تشنه آن روز من عباس بود
پاسدار خیمه‏های یاس بود

خون عباس علمدار رشید
قطره قطره در درون من چکید

داغی آن خون دلم را سوخته
آتشی در جان من افروخته

چشمهایم خواب، موجم خفته باد
آبی آرامشم آشفته باد

آب هستم؟ وای من مرداب به
زندگی بخشم؟ نه، مرگ و خواب به

وای بر من، وای بر من، وای دل
مانده در مرداب حسرت پای دل

پیچ و تاب رودم از درد دل است
برکه ازا ندوه دل، پا در گل است

گریه من، شرشر باران شده
غصه‏ام در گریه‏ها پنهان شده

دود داغم ابرها را تیره کرد
آسمانها را سراپا تیره کرد

آب اگر شد اشک چشم از شرم شد
از خجالت ‏شور و تلخ و گرم شد

آب بودم، کربلا پشتم شکست
آبرویم رفت، پستم، پست، پست

حال از اکبر خجالت می‏کشم
از علی‏اصغر خجالت می‏کشم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 شهریور1387ساعت 16:19  توسط علی  | 
64

امشب شب میلاد آقا علی بن الحسین زین العابدین علیه السلامه. دلم گرفته بود داشتم شعر میخوندم که رسیدم به این شعر. إن شاء الله ارباب از این حقیر هم بپذیره؛

سلام اى چارمین نور الهى
كلیم وادى طور الهى

تو آن شاهى كه در بزم مناجات
خدا مى‏كرد با نامت مباهات

تو را سجاده داران مى‏شناسند
تو را سجده گزاران مى‏شناسند

تو سجادى، تو سجاده نشینى
تو در زهد و ورع تنهاترینى

قیامت مى‏شود پیدا جبینت
به صوت «أینَ زین العابدینت»

شبیه تو خدا عابد ندارد
مدینه غیر تو زاهد ندارد

تو با درماندگان خود شفیعى
تو با خیل جذامیها رفیقى

سحرها نان و خرما روى دوشت
صداى سائلان تو به گوشت

فرزدق را تو شعر تازه دادى
تو بر شعر ترش آوازه دادى

تو میقاتى تو مشعر زاده هستى
عزیز من پیمبر زاده هستى

تو كز نسل امیرالمؤمنینى
پیمبر زاده ایران زمینى

سزد شاهان فتند اینجا به زانو
على‏بن الحسین شهربانو

تو را ايرانيان رب مى‏شناسند
تو را با نام زینب مى‏شناسند


تو در افلاك، زین العابدینى
تو روى خاک، با ما همنشینى

قتیل تار گیسوى تو اصغر
فدایى تو باشد همچو اكبر

ابوفاضل همان ماه مدینه
كنارت دست دارد روى سینه

تو كوه عصمتى، لرزش ندارى
تو از غیر خدا خواهش ندارى

تو در بالاى منبر چون رسولى
تو در محراب خود گویا بتولى

تو بابایى چنان شمشیر دارى
تو بابایى ز نسل شیر دارى

تو را شب زنده‌داران مى‏پرستند
لبت را روزه داران مى‏پرستند

تو جنست از نیستان غدیر است
تو نامت روى دیوان غدیر است

تو بر پیشانى خود پینه دارى
تو بر حق خدمتى ديرينه دارى

تو آنى كه به كویت هر كه آمد
غلام مستجاب الدّعوه باشد

تو اشک مطلقى، گریه تبارى
تو از روز ازل ابر بهارى

تو مقتل سیرتى از جنس آهى
تو مثل حنجر گل، بى گناهى

رعیت هاى تو، شه زادگانند
اسیران درت آزادگانند

تو بزم روضه را بنیانگذارى
تو در دل، روضۀ ماهانه دارى

تو از جنس غرور دخترانى
تو آه سینه بى معجرانى

تو منبر رفته‏اى اما به ناقه
سخن‏ها گفته‏اى اما به ناقه

تو آن یعقوب یوسف زاده هستى
تو آن از دست یوسف داده هستى



التماس دعا

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 مرداد1387ساعت 2:56  توسط علی  | 
63
شعری برای سفیر سینه سرخ عشق:

كارش ميان معركه بالا گرفته بود
شمشير را به شيوه مولا گرفته بود

تنها ميان مردم بيعت فروش شهر
انبوه كينه دور و برش را گرفته بود

دلواپس غريبی امروز خود نبود
اما دلش به خاطر فردا گرفته بود

ديدی كه از ارادت ديرينه حسين
یک كوفه زخم در بدنش جا گرفته بود؟

با سنگ پای بيعت او مهر می زدند
باور نكرد، از همه امضا گرفته بود!

اين شهر خواب بود و ندانست قدر او
هر شب برای مردمش احيا گرفته بود

جرمش چه بود؟ نسبت نزديک با علی؟
آن شعله ها برای همين پا گرفته بود

مرضیه فیض

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 مرداد1387ساعت 5:24  توسط علی  | 
62
بعد از این

        خورشید می ماند غریب .....

شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها

+ نوشته شده در  شنبه 18 خرداد1387ساعت 5:14  توسط علی  | 
61
باز باران! باز باران بی صدا
می چکد در حجم سرد کوچه ها

کوچه های بی تفاوت از عبور
کوچه های خالی از سنگ صبور

کوچه های سرد و ساکت خالی اند
مسکن نامردم پوشالی اند

کوچه ها احساس را گم کرده اند
چینه هایش یاس را گم کرده اند

کوچۀ بی یاس یعنی انجماد
بر خزان کیشان، هماره انقیاد

کوچه ها فریاد را نشنیده اند
قصۀ بیداد را نشنیده اند

ساکنان با دیو و دد خو کرده اند
فتنه های خفته را رو کرده اند

کوچه ها! ققنوس آتش زادتان
شد خلاص از شعلۀ بیدادتان

این شما و شهر و این شهر شما
شهر خالی از خدا بهر شما

ای شمایان، ای شمایان دروغ!
این شما و ناخدایان دروغ !

شهر خالی از صدا، مال شما
خوان الوان ریا، مال شما

ای اهالی فریبستان هیچ
گمرهان سیب سیبستان هیچ

رفت خورشید و نشد پروایتان
با چه روشن می شود فردایتان

تا شما مشتاق این تیره شبید
ناشناس حرمت  ام ابید

لیلة القدر از کف ایام رفت
مطلع الفجر از کف ایام رفت

مو کنان مویه کنان گل می برند
یاس را از پیش بلبل می برند

منخسف شد چون عذار ماه ماه
بعد از این خورشید می موید به چاه

بعد از این خورشید می ماند غریب
می تراود از لبش امن یجیب

لانه خالی از کبوتر شد دریغ!
خالی از عشق پیمبر شد دریغ!

بعد تو شعری که در چشم تر است
چادر خاکی و مسمار در است

مثنوی! ای مثنوی! فریاد کن
بغض صدها ساله را آزاد کن

یاد کن از شعر زهرا ای نسیم
إن مولانا علیٌ مستقیم

باز باران! باز باران بی صدا
می چکد در حجم سرد کوچه ها ...


محمد علی جعفریان

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 3:18  توسط علی  | 
60
دلم حسابی برای حرم آقا تنگ شده. هر کی رفت پابوس، سلام منم با آقام برسونه؛

خسته از راه، کنار مادر
توی ماشین پدر خوابیدم
پلکهایم که به هم افتادند
خواب یک صحن کبوتر دیدم

صبح وقتی که دو چشمم وا شد
شادمان مثل گلی خندیدم
آخر از پنجره پشت اتاق
گنبد زرد رضا را دیدم

دل من مثل کبوتر پر زد
رفت و بر شانه گلدسته نشست
اشک در چشمه چشمم جوشید
بغضم آیینه شد اما نشکست

پدر آماده شد از من پرسید:
دوست داری که تو را هم ببرم؟
گفتم: آری! ولی آنجا چه کنم؟
مادرم گفت: زیارت پسرم!

گر چه زود آمده بودیم ولی
در حرم جای دل من کم بود
هر کسی با او، چیزی می گفت
گوییا با همه کس مَحرم بود

هر کجا رفتیم آنجا پُر بود
پُر ز نجوای دل و دست دعا
یک طرف قصه پر غصه در
یک طرف ذکر غریب الغربا

در رواق حرم پر نورش
کاش دست دل من رو می شد
می شدم من، آن آهوی غریب
باز او ضامن آهو می شد

جواد محقق

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 اردیبهشت1387ساعت 5:19  توسط علی  | 
59
دود بود و دود بود و دود بود                     گل ميان آتش نمرود بود
دست گلچين هيچ پروايی نداشت           داغ گل را بر دل بلبل گذاشت
شعله ميپيچيد بر گرد بهار                     خون دل می خورد تيغ ذوالفقار
يک طرف گلبرگ اما بی سپر                  يک طرف ديوار بود و ميخ در
ميخ بود و سينه ای لبريز درد                 ميخ بود و غربت يک رادمرد
ميخ ياد صحبت جبريل بود                     شاهد هر رخصت جبريل بود
قلب آهن را محبت نرم كرد                    ميخ از چشمان زينب شرم كرد
شعله ها از داغ غربت سرخ شد             ميخ كم كم از خجالت سرخ شد
ميخ بود و دست شوم سرنوشت            سينه ای می ديد لبريز بهشت
گفت با در، رحم كن سويش مرو             غنچه دارد سوی پهلويش مرو
حمله طوفان سوی دود شمع كرد            هر چه قوت داشت دشمن جمع كرد
روز رنگ تيره شب را گرفت                     مجتبي چشمان زينب را گرفت
پای ليلی چشم مجنون می گريست      ميخ بر سر مي زد و خون مي گريست
ابر با رنگ كبودی گريه كرد                     جای مردم يک يهودي گريه كرد
جوی خون نه، تا به مسجد رود بود          دود بود و دود بود و دود بود
+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 فروردین1387ساعت 4:34  توسط علی  | 
58

 مهتاب به روی دشت و صحرا مانده است
خشکی و عطش بر لب دریا مانده است

خورشید که نیست پس خدایا این نور...!
خورشید به روی نیزه ها جا مانده است

یا ابالشهداء الحسین

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 فروردین1387ساعت 4:32  توسط علی  |